|
|
|
|
|
کوچ کردیم به : bimahal.blogfa.com |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1391ساعت 14:43 توسط مرتضی لطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
در دوره ي عشق هاي استبدادي عصري كه دريغ كرده از من شادي تا اينكه اسيرت بشوم مي گردم دنبال تو توي متروي آزادي *** اي دوست خودت را به خودت برگردان تا كعبه چرا؟ بيا و برگرد اي جان امروز خدا را درِ مترو ديدم يك خانه گرفته در دل اكباتان *** هرچند كه در راه تو ناقابل بود اين شيوه ي ارتباط كار دل بود اي عشق شنيدن صدايت از دور روياي الكساندر گراهام بل بود
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 11:41 توسط مرتضی لطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
در دست گرفت اندک اندک جامش می خواست بگیرد از محرم از کامش پوشید سیاه و راهی هیأت شد اما به هوای دیدن اقوامش *** همراه شدیم ماه ماتم با هم تا اینکه میان کوچه کم کم با هم از قصه ی آشنا شدن پرسیدم گفتند که شبهای محرم با هم ... *** همسایه ی دیوار به دیوار از ماست قربان دلش چه خوش قد و خوش بالاست پیراهن مشکی به تنش می آید زنجیر زن سومی از سمت راست *** القصه که این جمع، غم اندیش تر است زخم دل ما عمیق تر، ریش تر است امسال حسابی به خدا نزدیکیم چون هیأت ما از دو سه صف بیشتر است *** در یک دهه غمگساری عاشورا دیدیم میان اهل ماتم او را یکریز تمام فکر و ذکرش این بود تعطیل شدم یکی دو روزی ...هوراااا |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 11:22 توسط مرتضی لطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 12:10 توسط مرتضی لطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 12:9 توسط مرتضی لطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
محفل انس... محفلی خوب و خوش از هر نظر انشاء الله یک طرف غلغله و جمعیت خانم هاستیک طرف قسمت مرد و پسر انشاء الله «هر کسی در دل من جای خودش را دارد»هر که در جای خودش مستقر انشاء الله غیر اهل هنر اینجا احدی سر نکشدکه سرش گیر کند لای در انشاءالله ساقیا مجلس انس است بده باده که دوشتجربه گفت ندارد ضرر انشاءالله «پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت»پیر بیچاره ندارد خبر انشاءالله گفتم ای پیر چطوری بکنم ریشه ی ظلمگفت با دسته ی بیل و تبر انشاءالله «گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم؟!»گفت از او تک زده ام در سفر انشاءالله هر که آهنگ سفر کرده از این خاک غریببرود تا نشود در به در انشاءالله «جگر شیر نداری سفر عشق نرو»یا ببر همره خود یک جگر انشاءالله ای فدای تو شوم پاسخ این مسئله چیست؟عشق بعلاوه ی تو ضربدر انشاءالله آنکه گفته است نرو از پی خوبان زمانبچه ای بوده و خورده شکر انشاءالله «آسمان بار امانت نتوانست کشید»پس ز من نیز نماند کمر انشاءالله «پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت»چه ضررها بزند این پدر انشاءالله !!! «هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد»ای بخشکد رگ نسل بشر انشاءالله کودکی دست دعا سمت خدا برده و گفت:دل من تنگه ...خدا جون بپر انشاءالله حسرت این به دلم ماند در اوضاع جهانکه مرا درک کند یک نفر انشاءالله «دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند»امشبم تا چه کنم با سحر انشاءالله . مرتضی لطفی
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 1:21 توسط مرتضی لطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
طنز"شاگرد حواس پرت" "شاگرد حواس پرت" را با حواس جمع بخوانيد!
استاد داد زد :"آی آقاي محترم! توي كلاس درس چرا دادهايد لم؟ اصلا چرا به درس توجه نميكني؟ آقا! حواست است؟ مگر با تونيستم؟" من سر به روي ميز به تو فكر ميكنم روزي بيايد و بشوم با تو هم قسم كم كم صداي پاي تو از راهپلهها هي ميرسد به گوش من و هِي قدم... قدم من ذوق ميكنم كه تو از راه ميرسی ( از در درآمدي و من از خود به در شدم) - استاد داد زدکه : "ببين درس بعد را اينجا... رسيدهايم به اين بيت محتشم بر وزن چيست شعر مقابل عزيز من! مفعولُ فاعلاتُ مفاعيلُ ... با تو ام!" نه ... (من ميان جمع و دلم جاي ديگرست) من با تو ام ميان شبستان يك حرم ما با همیم و روي لبت خنده گل به گل جان ميدهم مقابل چشم تو دم به دم درس و كلاس و مدرسه آيندهاي نداشت آيندهي مرا تو فقط ميزني رقم - استادمان دوباره مرا سوژه كرده است استادمان دوباره مرا كرده متهم "آقا پسر كجاي جهان سير ميكني؟ اين دفعه كي قرار شما را زده به هم؟!" من در خيال با تو به شيراز رفتهام تا حافظيه...سعديه...شاهچراغ...اِرم افتادهاند پشت سرت هر چه عاشق است قوم بلوچ و ترك و عرب،كُرد، لُر، عجم (من آرزوي وصل تو را ميبرم به گور) من را كشيده عشق تو تا وادي عدم - "آقا عزا نگير، چرا بغض كردهاي؟! اينجا نه ميكدهست نه جاي غم و اَلَم اصلا ببين چقدر تو منفي گرفتهاي! هي غيبت مكرر و هي نمرههاي كم آقا پسر چرا به خودت ظلم ميكني؟ آقا پسر چرا به خودت ميكني ستم؟" استاد هم نصيحت ديوانه ميكند ديوانهاي كه عاشق شعر است لاجرم من اضطراب نمره و درسم نداشتم دل را به غير عشق نبودهست همّ و غم وقتي كه روي جزوه قلم ميكشي عزيز! انگار روي سطح دلم ميكشي قلم داري نگاه ميكني از گوشهي كلاس ميلرزد اين خرابهي دل مثل شهر بم مردي كه از حماسهي يك كوه ميسرود نخلی كه در برابر طوفان نبوده خم- حالا به يك اشارهات ار دست ميرود آري به يك اشارهات از دست ميروم (نفرين به روزگار من و روزگار تو) نفرين به اين حكايت و اينقدر زير و بم من را مگر خدا بتواند شفا دهد یا غافرالخطیئه و یا دافع النقم حالا كلاس درس به پايان رسيدهاست با اين حواس پرت به جايي نميرسم من ميروم دو مرتبه با مرغك خيال او ميرود دو مرتبه با "متروي حرم"1
مرتضي لطفي 19/3/90 1-متروي حرم را به جبر قافيه آوردم، وگرنه ايشان با خط دیگری سير و سفر ميفرمايند.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 17:57 توسط مرتضی لطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
هرچه که بوده را بگذارید رو کنم وقتی سبک شدم دو سه تا آرزو کنم رویای من! ترانه ی من! آرزوی من! من با کدام نام تو را جست و جو کنم از بس دلم برای دلت تنگ می شود باید تو را به زور در آن تو فرو کنم در چشم دیگران بنشینم کنار تو خود را در این مقایسه بی آبرو کنم(1) با شعر تازه ذهن تو را قلقلک دهم با شعر تازه حال تو را زیر و رو کنم شاید که هی بخندی و هی باز قلقلک تا این که رفته رفته به این شیوه خو کنم امشب دوباره سوزن ذوقم شکسته است پس من چگونه شعر خودم را رفو کنم پیراهنی به غیر غزل نیست در برم(2) حالی بده که پیرهنم را اتو کنم من پیش تو نماز گزارم ولی عزیز باید دوباره هم بروم تا وضو کنم نه...طاقت قیام ندارم عزیز دل ! پس یاد ابروان تو را در رکو(ع) کنم گاهی برای اینکه وفا را نشان دهم باید که ردپای تو را نیز بو کنم حالا دعا به هر چه دل رنج دیده است بعدش دعا به هر چه دل نق نقو کنم بعدش دعا به بخت خودم تا که وا شود بعدش به بخت بسته ی دختر عمو کنم بر این سری که مثل خودم صاف و ساده است امشب دعای رویش یک مشت مو کنم اینجا هوای رابطه ها سرد می شود پس می روم که فکر دوسه تا پتو کنم وقتی کلید قفل دلم دست دیگریست بیخود چرا مشاجره و گفت و گو کنم باید تمام دلخوشی ام را بیاورم شاید خدا قبول کند نذر او کنم مرتضی لطفی1390/3/19 1- برگرفته از شعر آقای فاضل نظری عزیز(در چشم دیگران منشین در کنار من - من را در این مقایسه بی آبرو مکن) 2- مصراعی از آقای ناصر فیض بزرگوار |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 21:59 توسط مرتضی لطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
کل کل نکن... وقتی که چشم و گوش و دهن آفریدهاند فک مرا برای سخن آفریدهاند من ماندهام که قالب تن را برای روح یا روح را به خاطر تن آفریدهاند شاید که گوشت گران بوده از ازل با استخوان و پوست بدن آفریدهاند زحمت کشیدهاند پس از سالهای سال دیشب برای مرده کفن آفریدهاند حتی برای دفع دو تا سنگ کلیه چیزی به نام سنگ شکن آفریدهاند پیکان برای حمل مسافر ضعیف بود کمکم سمند و خودروی ون آفریدهاند من را برای عشق به این مردم عزیز من را اسیر خاک وطن آفریدهاند از در درآمدی و من از خود به در شدم خوشگل! تو را به خاطر من آفریدهاند قلب تمام دخترکان را شبیه سنگ قلب تو را شبیه چُدن آفریدهاند تنها برای اینکه تو هر روز لج کنی "نه" و "نمی شه" و"ابداً" آفریدهاند گفتی چرا تو پول پرادو نداشتی گفتم برای بنده لگن آفریدهاند من با تمام سرسبکی سیرم از خودم بیچاره آن سری که دو من آفریدهاند داری دوباره روی مخم راه میروی ما را شبیه ریل و ترن آفریدهاند ما را برای گوش ندادن به حرف هم ما را برای حرف زدن آفریدهاند تا اینکه مرد منطق خود را نشان دهد توپ و تشر - و دستِ بزن آفریدهاند کل کل نکن که مشت و کمربند حاضرست این شیوه را زمان کهن آفریدهاند نه ، من حریف طرز نگاهت نمیشوم از بس تو را تریپ خفن آفریدهاند کاری بکن که باز هوامان عوض شود آخر برای تهویه فن آفریدهاند از هرچه میرود، سخن دوست خوشترست ما را برای دوست شدن آفریدهاند ما میرویم چون دلمان جای دیگرست هرچند عشق را قدغن آفریدهاند مرتضی لطفی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 17:13 توسط مرتضی لطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
عمران صلاحی: از شوق تو سوت بلبلی خواهم زد با لعل لبت دواگلی خواهم زد لب بر لب شیرین تو خواهم چسباند نوشابهی غیر الکلی خواهم زد جواب من به شعر فوق: باعث شده دست و پایمان شل باشد یا بچهی مان همیشه منگل باشد نوشابه مضر است حرامش بکنید هرچند بدون گاز و الکل باشد
************************************************************* ای عشق رمانتیک تو را دارم دوست با بینی باریک تو را دارم دوست ای جام جهانی من و احساسم در حد المپیک تو را دارم دوست * طنز «تفکرات یک ساده لوح»
خیلی به آبروی بشر فکر میکنم تا نصف شب به روز خطر فکر میکنم گاهی نشسته یا لمیده و گاهی میان راه دولا ، راست، یا که دمَر فکر میکنم تقصیر من که نیست، انرژی زیادی است گاهی به جای چند نفر فکر میکنم از بس که در فراز و نشیب است زندگی در خواب هم به کوه و کمر فکر میکنم هی میرسم به دره و هی میپرم به کوه در این بپر بپر به فنر فکر میکنم در این مسیر از دل تونل گذشتهام حالا به پل، به زیرگذر فکر میکنم حتی به دوستان گُلِ آب زیر کاه حتی به مارهای دو سر فکر میکنم با اینکه من جنوبیام اما خدا گواست گاهی به آبهای خزر فکر میکنم فرزند نا خلف شدم اما هنوز هم دارم به زخم دست پدر فکر میکنم (یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود) لعنت به من، به سکه و زر فکر میکنم حالا که هیچکس تر و خشکم نمیکند لابد خودم به خشک، به تر فکر میکنم وقتی کلید حل مسائل به دست ماست قطعا به باز کردن در فکر میکنم (گفتی دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست) من هم به این عجایب شر فکر میکنم از فیلم عاشقانه و بیمزه خستهام اما کمی به حرف خبر فکر میکنم با اینکه عاشق آواز دلکشم ولی به هایده، مهَستی، به قمر فکر میکنم شب با "ستاره" یا "غزلم" حرف میزنم قبل از "سپیده" هم به "سحر" فکر میکنم شاعر نمیشوی که بدانی چه میکشم گاهی شبی به چند اثر فکر میکنم (دستی به جام باده و دستی به زلف یار) من در چه حالتی به هنر فکر میکنم (زین آتش نهفته که در سینه ی من است) به سیخی از کباب جگر فکر میکنم نبض مرا بگیر، ببین تند میزند شرمندهام که تحت نظر فکر میکنم من ساده لوحم از همه جا حرف میزنم من تازه کارم از همه وَر فکر میکنم (اصلا قبول حرف شما، من روانیام) حتما روانیام که به هر... فکر میکنم (بدبخت من، فلک زده من، بد بیار من) مانند قوم عصر حَجَر فکر میکنم (آقا اجازه! ما دلمان تنگ میشود) باید که رفت، پس به سفر فکر میکنم
شعر از: مرتضی لطفی Sadeloh.blogfa.com
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 11:2 توسط مرتضی لطفی
|
|
||